درد دلهای دوست عزیز( موعود) در فراغ همسر از دست رفته روحش شاد
رفتی و در دل من مانده به جای
عشقی الوده به نو امیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخزده درخنده سرد
کاش میشد طلوع میکردی
با من از نو شروع میکردی
خنده هات دلنشین صدایت گرم
مثل خور شید دستهایت گرم
بی تو اینه صد غزل غم داشت
به نگاهت نیاز مبرم داشت
اگر چه از غربت و سفر خواندی
خوب میشد اگر می ماندی
جانم ز فراق رنج بسیار کشید
با رفتن تو همیشه آزار کشید
ما همسفر راه درازی بودیم
بین منو تو زمانه دیوار کشید
چه شبهاتاسحرنام توراازته دل صداكردم دلم راباجنون بي كسي ها اشناكردم نفهميدم كه مي ميرم نباشي مثل پروانه تورامن درته اين كوچه برفي رهاكردم چه شبهاتاسحرباقاصدك درخلوتي بي رنگ نشستم موبه موي خاطراتت راسواكردم به پاي قاصدك بستم صبوري راشبيه گل نوشتم روي گلبرگش كه من بي توچه هاكردم
شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمیره
واسه هر کسی که میگم قصشو آتیش میگیره
دل من یه دریا خون بود
چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت
غصه داشت ولی خندید
شب رفتنت یه ماهی
توی خشکی رفتو جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد
غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پابپام عکسای نازت تا صبح نشستن
تو چرا از اینجا رفتی ؟! تو چرا از اینجا رفتی ؟!
تو که مثل قصه هایی
گِله ام از چه چیزی باشه ؟!
نه بدی نه بی وفایی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر
شب تلخ رفتن تو
گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدیا بود
همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی
گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالاها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست
شب رفتن تو یاسا
دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن
تنها نیستن که زیادن
بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا می خواستم ببارم
هر کسی که میدید نمی ذاشت
شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسم همه چی بود
آره تنها یادگارت
سرنوشت ما یه میدون
زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشته
حقته باید ببازی
شب رفتن تو خوندن
واسه من همه لالایی
یکی می گفت که غریبی
یکی می گفت بی وفایی
شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشناها واسه زخم وا شدم مرحم آوردن
شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه همیشه وایستاد
شب رفتن تو غربت
جای اونجا اینجا پیچید
دل تو بدون منظور
رفت و خوشبختیمو دزدید
شب رفتن تو دیدم
یکی از قناریا مرد
فرداش اما دست قسممت
اونیکیم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات
راست راستیچه برقی داشتن
این همه آدم
چرا من؟!
پس با من چه فرقی داشتن؟!
شب رفتنت پا شیدم
همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم
پیش قرآن لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت
پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم
از مسافرا می نویسن
شب رفتنت دیدم
تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه
واسه کسی چراغت
|
+| نوشته شده توسط
مندی67 در یکشنبه 30 دی1386
|